اشعار زیبا و خواندنی بیژن الهی


bijan elahi1 2 اشعار زیبا و خواندنی بیژن الهی

بیژن الهی شیرازی (زادهٔ ۱۶ تیر ۱۳۲۴ – درگذشتهٔ ۹ آذر ۱۳۸۹ در تهران) شاعر، مترجم و نقاش ایرانی بود.

اشعار عاشقانه بیژن الهی

 

آدم‌های بهاری

آدم‌های بهاری.

چه می‌کنید با برگی که خزان دوست بدارد؟

چه می‌کنید با پروانه‌یی که به آب افتد؟

 از سر هر انگشت

پروانه‌یی پریده ست.

پروانه‌ی کدام انگشت تشنه بود؟

پروانه‌ی کدام انگشت به آب می‌میرد؟

من بارها اندیشیده‌ام

من خزان و برف را پیاده پیموده‌ام

پیشانی بر پای بهار سوده‌ام

که معیار شما نیست.

آدم‌های بهاری.

برگ خشک که از خود راندید

شاید عزیزترین برگ فصل باشد

بر این آب سپید

شاید آخرین امید پروانه باشد.

بیژن الهی

شعر بیژن الهی

 

شعر شقاقلوس

شرم در نور است و اين، پايان هر سخنی ست،

همسرم!

مرد تو را به نور سپرده ام که تنی سخت شسته داشت،

و بيا، ميان ِ بيابان، پی ِانگشتر ِمفقود بگرد

که حال، باد در آن سوت می زند.

انگشتر ازدواج، ميان بيابانی دراز، دراز؛ و ديگر هيچ نه،هيچ نه

مگر مثلث ِ کهنه ی کوچکی، مثلثی از زاغان

افتاده

بر کفِ يک سنگر

و به اين سپيده که عقرب ـ خواهر بی نياز من ـ بخت را کف آلود حس کرده است،

هوا، در نی می پيچد و در گردنه های کوه.

خانه ها خواهد ريخت.

اين گورخران که، با کفی از نور بر دهان، شتابناک گريزانند،

در ساق های لاغر ما، رقص را چه خوب پيش بينی کرده اند!

نخ ِ بادبادکی که فرازِ ويرانه ها، به پرواز خود ادامه می دهد،

در مشت ِ کودکی زيبا خواهد بود، کودکی مرده.

اکنون، پيش از باران، خاکی خشکيده شناخته می شود که در او

گياهان، همگی نامگذاری شده اند.

و سکوت، اين مکث ميان ِهر دو چکه، که از سقف غار می چکد،

احترامی ست به تو، توی کودکم، که از مرگت

لحظه يی می گذرد،

احترامی ست، به رقص.

در مکث، در ميان دو چکه ی آخرين، يکباره شاخک همه ی حشرات

از ترس برق می زند.

آب می نوشم و جرعه يی به سقف می پاشم.

دورتر، سخت دورتر، يک فلس ِ من به زيرِ صليب افتاده ست.

آيا روز است؟

از گرمای زياد، نقابهامان را برمی داريم. می رويم

به دور، به آنجا.

زير ِ صليب، تخم مرغی نصف می کنيم و بهم می زنيم: به سلامتی!

و مرگ، دره را، نفس زنان، نقره يی می سازد.

دورتر، صفحه ی موسيقی، زير ِ صد ناخن مه گرفته ی زيبا می چرخد،

بیشتر بخوانید:  علاقه عجیب این دختر جوان به خوردن پستانک (عکس)

و صدا، همان صداست:

آيا روز است؟

من چاهی را تعليم کرده ام که به آبی نمی رسد،

ولی چه تاريکی ی زيبائی! از آنسو، تاريکی ی زير ِ خاک، چاهی زده ست که به چهره ی من می رسد؛

من آبم، آب! و سيه چردگان ِ معذب، پيش از نماز، مرا می جويند.

نگاهی به آسمان، مجهزم می سازد که سکوت کنم

و از ميان ِ حنجره های گسيخته، سلاحی به رنگ ِ آی بجويم.

آن لحظه که آب، به رنگ ِ خود پرخاش می کند، من آنم، آن لحظه ام.

و رنگ ِ آب، هرچه بيشتر در آب غرق می شود،

زنده تر می شود: آبی تر!

ناشناس از ميان ِ انبوهی می گذرم؛ هر گياه اما، از کشيده شدن بر من

نام می گيرد.

چشم بسته ام، و نام ِ گياهان، تاريک است.

ديگر هيچ کجا، هيچ کجا

مرا به نامی، به کلمه يی، صدا نکن؛ که حال، تمام ِ زبان، در نام ِ يک گياه، آسوده ست.

سخت تر از گياه، لمسم کن؛ دستان ِ تو را نثار ِ تو می کنم

تنگ تر از گياه، در آغوشم کش؛ بدنت را به تو ارزانی می دارم.

و زمانی که آسياب ها، در نور به گشت آيد،

تو دست هايت را خواهی بست، مشت خواهی، گره خواهی کرد

و اين گره را، مانند هديه يی

حفظ خواهی کرد.

اکنون چه آشکار، سيمای تو را زجر می دهد

گل آفتاب گردان ـ تا اميدی باشد!

 پس که لطف می کند؟ کی پوست ِ سيمای تو را، به بوسه، می درد

تا نور، فرو ريزد و

آهسته، شکر شود؟

من! من که بوسه ام، ترسناک تر از يک امضاست.

هوای روشن را تأييد می کنم، و قيام را، از روی صندلی

به خاطر بدرود.

موجی سفيد، با نقابها و بنفشه ها، با دل آشوبی ی مطبوع ِ فجرها، نزديک می شود، نزديک.

هوا، ميان جناغی، شعور می گيرد؛ ولی صدای شکستن ِ استخوان، رضايت بخش است.

بدرود! در اين لحظه ی کهکشانيم، باز، باز هم، بدرود!

و در اين تمامی ی راستی

که مشتی خاک، تعارف ِ من کرده يی به جای قسم،

دو پای نوک تيزم، فرو می رود که نيروی شنيدن را

از زمين کسب کنم.

دو پای نوک تيزم!

به زمين ِ شسته خيره شويد

که فقط يک عروس، در اتاق ِ مجاور، سرفه می کند.

خصال را ـ آهوانه ـ و طاقت را

کنار ِ آب بر سفره نهاده اند و آب، اشارتی عظماست

بیشتر بخوانید:  بیوگرافی ملیکا شریفی نیا + عکس های خانواده اش

به خراميدنی در چشم انداز!

آنجا، به دوردست، آهسته تنوره می کشی اما از آن فراز،

نظرقربانی ی تو به روی شهرها می افتد.

اينجاـ در همين نزديکی ـ آرام آرام، مينوازم، زخمه ميزنم؛ پنجه ی من، از سکوت عادل تر!

و رقص، دعايی ست مستجاب

در لحظه يی که زمين می لرزد

بیژن الهی

آزادی و تو

به تصویر درختی

که در حوض

زیر یخ زندانی ست،

چه بگویم؟

من تنها سقف مطمئنم را

پنداشته بودم خورشید است

که چتر سرگیج هام را

– همچنان که فرو نشستن فواره ها

از ارتفاع گیج پیشانی ام می کاهد –

در حریق باز می کند؛

اما بر خورشید هم

برف نشست.

چه بگویم به آوای دور شدن کشتی ها

که کالاشان جز آب نیست

– آبی که می خواست باران باشد –

و بادبانهاشان را

خدای تمام خداحافظی ها

با کبوتران از شانه ی خود رم داده –

خیش ها

_ببین!_

شیار آزادی می کنند

در آن غروب که سربازان دل

همه سوراخ گشته اند.

آزادی : من این عید سروهای ناز را

همه روزه تازه تر می یابم

در چشمانی که انباشته از جمله های بی نقطه

و از آسمان خدا آبی تر است.

آزادی : ماهیان نیمه شب آتش گرفته اند

تا همچنان که هفته

در قلب تو

به پایان می رسد،

دریا را چون شمعدانی هزارشاخه برداری

آزادی

که از حروف جداجدا آفریده شده است.

دو فرهاد، پس از مه،

یکی انتحار کرد و یکی گریست

در بامداد فلج

که حرکت صندل یی چرخدار

صدای خروس بود،

و ماهیان حوض

از فرط اندوه

به روی آب آمدند.

دو فرهاد

هر یک با دلی

چون عطر آب، حجیم

لیک تنها با یک تیشه.

زیر چراغ

– ببین ! –

آخرین خالِ دل ای نچنین سنگ شد

که چشمان بی بی و سرباز

فرار شن را از روی نان توجیه می کند.

روز چندان طولانی بود

که همسایه ام چراغ را دوباره افروخت

تا شاپرکان را بدان فریب دهد.

همچنان که این پاییز فضایی

– این سقوطی را که از یک یکِ ستارگان گرفته اند –

زیر پرچمِ پوستش

که تمامی ی رنگهایش را بهار سپید کرده بود،

حس می کرد.

همه ی آسمان روز

با فقری زیبا همچون کف یک دست

مرا تاجگزاری کرده ست؛

چراکه بر دردی شاهی کردم

که از آن

جز پاره ای خرد

نمی شناختم.

دردی آمیخته با پروازی بی بال

که می خواست به القابِ ناملفوظ چهارصد ملکه ی روستایی

بیشتر بخوانید:  طالع بینی و فال هفتگی از 24 آبان تا 30 آبان 99

که مرصع به خون بودند

مهتاب را به ماه بیاموزد.

تردید یک ستاره

در شبی که با برف مست م یکند.

دردی که شما

از من ذهنیتی خواستید که از فضای گرسنگی تان ملموس تر بود.

تا خوری که مرگ، سک ههای نقره را به صدا در می آورد،

یک درد فلس دار که دو رود را بر شرق،

دو مو را بر بدن راست کرده بود؛

دو رود شور بر شانه های لخت تو

که سرت میان ستارگان گیج می رود.

ستارگان به سوی قلبت جار یست

تا قلبت را از بسیاری فلس بکشد.

یگنسرگ کبوتران در آخرین بندر ت

– ای مرد ! –

آبستن شدند؛

چراکه بی شک وصیت نامه ی تو پر از دانه بود.

چاه های شرقی در چشمان تو

– ای مرد ! –

به آب رسید؛

چراکه برف، قو را که از افق گردن می کشید

تا مرگش را با آواز در بندرها پیاده کند؛

با دو دست بارور

که بی گناهی را مدام به هم تعارف می کردند،

فتح کردی.

و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختن

تا سیمای تو حادثه ای باشد در میان تاریکی.

آن گاه که برگریزان، این کف زدن شدید بر می خاست

برای نوحی، به شکل پیر یی من

که حتی مرگ خود را نیز باخته بود .

در جهت هفت برادران که به یک زخم می میرند،

تو می تازی

هم تاخت اسبانی

که فرمان رهایی شان

چون فرمان اسارتشان

نوشته نیامده.

آه، چرا باید

من تو را شگفت بدانم

در این جریان

که از شگفت بودن همه چیزی

عادی می نماید؟

و گرنه تو عادی ترین موسمی

که می باید به چار موسم افزود .

و چشمان تو،

راحت ترین روزی که می توان برای زیستن تصمیم گرفت.

اینک خزانهای درپی

از هم برگهای جوان می خواهند!

می توانستیم توانستن را به برگها بیاموزیم

تا افتادن نیز توانستن باشد .

من کنار کره یی

که سراسر آن دریاست

به خواب رفته ام

در خطوط سرگردان دست تو

این گله هایی که از چرا باز م یگردد.

ماهیان خاکستری،

ماهیان زاغ دیوانه،

ناشتا در سپیده ی سردسیر عزیمت کرده اند.

اگر باز هم بگویند فردا از تمام خاکسترها نان خواهند پخت،

من می پذیرم که مزرعه ها سوخته ست.

در سر من

– آن جا که جواهر، تب را

بر اندیشه ی شن سنجاق می کند –

ماه با فشار رگبار

به آخرین برج می غلتد.

بیژن الهی

لینک منبع